دوست دارم امروز بعد از این چند وقتی که نبودم بلند بنویسم.از جنس روح من و تو...
چه شده حالا؟دیگر کارتان به جایی رسیده که چادر میندازید بر سر دانشجوی ممتاز دانشگاه شریف؟زورتان آمده که دیگر حریف ما نمیشوید هان؟
فکر کرده اید با تحقیر شما میمانید ما میرویم؟ها؟کینه میکارید و خدا میداند چه درو میکنید؟اصلا میدانید شما در ترستان گم شدید..حقارتتان را میخواهید با تحقیر دیگری جبران کنید اما بدانید حتی اگر چادر به سر کرده بود باز هم شما به خاطر شجاعتش مانند خر در گل میماندید.زندگی لجنزارتان با این کارها درست نمیشود آقایان..بروید فکر روزی باشید میان کوچه های این شعر به دیوانگی به سخرتان بگیرند...
اخر میدانید خدای ما از جنس خدای شما نیست.خدای ما مهربان است..عادل است...خدای ما خدای تمام خدایان است.شما چه؟خدایتان جز خودتان کیست؟این همه ستم میکنید...میکشید..میبرید..با روح کشته شده خودتان چه میکنید؟آزادی میتواند همه جا باشد..حتی در جایی به نام زندان!آزادی درونی است.این شلاق تحقیر ها روزی تمام جانتان را میسوزاند.
عکسش را که نگاه میکنم به حال همه تان افسوس میخورم که با این کار چه خیانتی به خودتان کردید.تصور کردید ما این را میبینیم و میگویم وای...دیدی...سر دسته آزادی خواهان که بود؟هه..ما محکمتر شدیم..دیگر این حماقتهایتان راهی نیست برای سرکوب ما..شما سرکوب شدگان خدایی هستید که ما مبپرستیم و مدهوش خدایی که خودتان!!
و اما برای تو بنویسم که همیشه در ذهن ما زیبا خواهی بود.عکست را که دیدم بیشتر به تو ایمان آوردم.تو ایستادی و خیلی بلند تر از من حرفت را زدی.در میان آن جمعیت...تو را خوب جایی شناختم.جایی که خدای همه مان هم آنجا بود..من دیدمش...دیدمت.همین

