دل نوشته چاپ
تاریخ : یکشنبه 5 خرداد ماه سال 1387
برف می امد و نرم بر سر و صورت درست کرده ام میریخت...و انگار تمام حس کودکی در من سبز میشد...
برف می امد و ابر از سرانگشت اسمان رخت بر می بست...و باز برف می امد!!!
می امد و من کودک تر از هر روز...برف میامدو افتاب افتاب سایه میگرفت از دستان تجربه زمین!
برف میامدو انگار ناگهان لحظه ها از خواب می پریدند و از بی حوصلگی تر میشدند...
برف میامد و من بزرگ و بزرگ و کوچک و کوچکتر میشدم...برف میامد و دیگر صورتم درست کرده نبود...دیگر مرا یارای ماندن نبود....زمانی گذشت....
تنها لحظه ای...........
دیگر هیچوقت برف نیامد بلکه تنها زمین به سوگ ویرانی اسمان نشست.....
پی نوشت:میدونم الان حال و هوا بهاریه اما من شاید کمی سرذمه...



