زیاد خوابیده بودم اما انقدر خسته شدم که باز هم دلم خواست بخوابم...ساعتها...
در تمام مدتی که انگار خواب بودم و خودم عمق خستگی رو حس میکردم یه جمله مدام از ذهنم می گریخت و من هم به وضوح تکرارش می کردم....اما خواب بودم....اما دوست داشتم بیشتر تکرارش کنم تا خوب توی ذهنم بمونه....
مرگ تنها حق مسلمی است که تمام و کمال به انسان داده میشه....
شاید دیشب مرده بودم....شاید در خودم....یاد فروغ افتادم.....بدیهای من از بد بودن نیست بلکه به خاطر احساس شدید خوبی های بی حاصل است....و هیج چیز سخت تر از درماندگی نیست....گاهی فکر میکنم کاش میشد خالی بود و با حماقت پر شد...کاش میشد زیر پوست گندیده این شهر از صبح تا شب از این بوتیک به اون رفت و از زن بودن خویش پر و بال می گرفت و .....استفراغ زندگی.....این نیست...انچه بیشتر از هر جیزی مرا رنج می دهد این است که میتوانی باشی و نتوانی....
که بیرون بیایی از بوی تلح ارایش و دلشوره نداشتن عینک دیور و اسکناس....دوست ندارم قد پولهایم باشم....بوی کثافت میدهد دنیای ما...خسته ام بیشتر از قبل...باید بیشتر بود....
پی نوشت:من همونم که دیدی...بی نقش ...بی افاده...بی هیج خطی برای تو...و تو همیشه شتاب زذه ای و انگشت هیچ بودنت سمت من...من هیجم و اگر هستم ما معنای همدیگریم....



